یکتا جونم یکتا جونم ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره
تینا جونم تینا جونم ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

عشق های مامان یکتا و تینا

امان از دست تو دخمل شیطون

سلام گلم خوبی عزیزکم دیشب مامانی از تو عصبانی شد   اخه تو روزها می خوابی شب ها تا دیر وقت بیداری اخه صبح ها تا ساعت ۱۱ بعضی اوقات ۱۲ خوابی و بعد ازظهر هم چند ساعتی هم می خوابی     شبها تا ساعت ۲ هم بیداری وقتی هم مامانی می خواهد بخوابه مثل دیشب تو اومدی بالای سرم جیغ می زنی مامانی من شیر می خواممممم   امان از دست تو بابایی بیچاره هم باید جور بیدار خوابی تو را بکشه اخه من صبح ها زودتر از بابایی می ایم سرکار اون مجبوره تو را نگه داره ولی مگر تو قانع هستی عزیزکم وقتی شیر هم بخواهی فقط حکم می کنی مامانی شیر برایم گرم کنه خوب دیگه لجبازی     اما باز هم دو...
24 فروردين 1390

مهمان

سلام عزیزکم خوبی     دیشب دایی علی و زن دایی امدند خونه من که ساعت ۶ از سر کار تعطیل کردم امدم دنبالت تا زودتر برم شام تهیه کنم وقتی اومدیم خانه ساعت نزدیک ۷ بود فورا رفتم توی اشپزخانه برای تدارک شام     ولی تو شیطون هم امدی توی اشپزخانه و گفتی من را تنها می گذاری فورا بغلت کردم یک بوس ابدار ازت خوردم    و گفتم مامانی هیچ وقت تو را تنها نمی گذاره  فورا رفتی بالشت را اوردی و همون جا توی اشپز خانه خوابیدی گلم     وقتی زن دایی زودتر از دایی امد گفتی کو دایی علی ؟؟؟؟؟   اخه دایی تا ساعت ۹ سرکاره گلم تو هم عادت داری هر کی خونه می ...
22 فروردين 1390

لاغری

 خاله های عزیز سلام نمی دانم ایا درسته یا نه می خواهم کلا" غذا نخورم تا یک مدتی فقط اب بخورم و چایی ببینم می توانم به وضع قبلی ام برسم یا نه .............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
21 فروردين 1390

بدون عنوان

عزیز مامان کیه کیه :       من من من خوشکل مامان کیه کیه :   من من من الهی قربون اون من گفتنت بشم     ...
21 فروردين 1390

یکتاییییییی

یکتا عزیز مامان خدا را روزی هزار بار شکر می کنم که تو فرشته ناز را به من داد و همچنین زندگی ارامی دارم از خداوند می خواهم به تمام کسانی که می خواهند مامان بشوند یک فرزند سالم عطا کند و همچنین خاله زهرا از تمام خاله های عزیز خواهش می کنم برای خاله جان یکتا هم دعا کنید که هر چه زودتر خداوند به او فرزند سالمی بدهد.     ...
21 فروردين 1390

مریضی دخترم

سلام عزیزکم خوبی مامان جون شب پنجشنبه تا ساعت ۱۲ خونه عزیزت بودیم (مامان مامان)   بعد امدیم خونه تا ساعت ۲ بیدار بودی و بازی می کردیم اخه صبحش جمعه بود من کاری نداشتم ساعت ۲ بود خواب رفتی  ساعت ۳ بود دیدم بلند شدی و حالت خیلی بد بود و بالا اوردی خیلی هول کردم   بابایی فورا" بلند شد چراغ را روشن کرد یک کم بالا اوردی رنگ از روی رخسارت پریده بود دوباره خوابیدی ولی دوباره نیم ساعت نیم ساعت بیدار می شدی و بالا می اوردی من هم همراه تو گریه می کردم ولی تو بی حال توی بغل من بودی گلم اخه تو ظهر پنجشنبه نهار خوردی رفتی خونه عزیز بزرگ مامان بابایی اون جا هم لوبیا گرم خوردی وقتی دوباره رفتیم خونه...
20 فروردين 1390

سیزده بدر

سلام عزیزکم خوبی مامان جون می دانم الان خواب خوابی  داری خواب فرشته ها می بینی اخه خیلی خوش خوابی روز های تعطیل من خونه هستم تا ساعت ۱۲ ظهر خوابی گلم دیروز ساعت ۸ بود که بیدارت کردم چون قرار بود با بابایی هر دو عزیزها و بابا احمد خاله مریم خاله زهرا عمه فاطمه عمو محسن بریم سیزده بدر  اما مگر می شد تو خوش خواب را بیدار کرد تا ساعت ۹ مشغول  بیدار کردن تو نیم وجبی شدیم وقت رفتیم جنگل و چادر باز کردیم از خوشحالی نمی دانستی چه کار می کردی   تا عصر ساعت ۷ اون جا بودیم عصر هم اومدیم خونه کمی استراحت کردیم بعد دوباره برای شام رفیتم بیرون روی هم رفته خوش گذشت ولی تو دوباره تو ماشین بخواب رفتی ...
14 فروردين 1390