یکتا جونم یکتا جونم ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره
تینا جونم تینا جونم ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

عشق های مامان یکتا و تینا

بدون عنوان

سلام بر دختر نازم یکتا چند روزی هست دوباره بهانه می گیری گلم دنبالم گریه می کنی که می خواهی بیایی سرکار وقتی که عصر می یایم دنبالت می گی مامانی شرکت تعطیل شد می گم اره می گی چرا ؟ می گم خوب تعطیل شده       می گی پس چرا من را با خودت نبردی شرکت  می گم معذرت می خواهم دختر گلم می گی باشه دختر خوبی باش الهی قربون اون زبونت برم ماان جون دیشب اومدی کنارم دست من را گرفتی توی بغلت و ماچ می کردی جانم الهی مامان بمیره برای این دختر مهربانش عزیزم موقعی که بابایی اومد رفتی پیش بابایی دوباره برگشتی کنار من نشستی و گفتی مامان جون دوتایی را دوست دارم الهی قربون اون دل مهربانت برم عزیزکم دوستت دارم یکتا...
24 خرداد 1390

برای دخترم یکتا

یکتا جان فقط می توانم هر روز فریاد بزنم دوستت دارم عزیز دلمی خدایا هیچ گاه این کانون گرم خانواده را از من نگیر امین یا رب العالمین ...
24 خرداد 1390

دندون درد

سلام عزیز مامان خوبی   مامانی از دیروز تا الان دندون درد وحشتناکی گرفته گلم ولی چون کسی جانشین خودم ندارم مجبورم بیایم سرکار  دیروز عصر که امدم دنبالت فورا دویدی توی بغلم و گفتی عزیز دلم شرکت تعطیل شد من یک بوس گنده ازت خوردم و گفتم اره عزیزم شرکت تعطیل شد خوشحال رفتی پیش عزیز بزرگه و گفتی مامانی اومده پیش من شرکت تعطیل شده دلم خیلی برایت می سوزه عزیزم خدا کند زودتر بزرگ بشی و مامانی را درک کنی عزیزکم وقتی فهمیدی دندون دردم گفتی من خانم دکترم امپول بهت می دهم خوب می شی الهی من قربون اون زبونت برم که این جوری خستگی مامان را از تنش بیرون می کنی عزیزم دیشب وقتی با بابایی رفتیم خونه فورا رفتی بالشت و پتوی خود...
22 خرداد 1390

تقدیم با عشق به همسر مهربانم

عزیزم و بهترینم نمی دانم با چه زبانی بگوییم دوستت دارم و با چه زبانی قدر دان محبت های تو مهربان باشم می دانم گاهی اوقات ناراحتی من را به روی من نمی اری می دانم ان قدر بزرگ هستی که این سختی ها نمی توانند تو را از پا در بیاره عزیزم یاسر جان روز پدر نزدیک هست تو یک پدر هستی پدر بزرگ و مهربان که من و یکتا با تمام وجودمان دوستت دارم و عاشقانه همدیگر را می پرستیم در سال 86 که ما پیوند مشترکمان را جشن گرفتیم تا امروز طاقت یک لحظه دوری از هم را نداریم این را بارها هم تو گفتی هم من و هر روز که می گذره ما عاشق تر می شویم و دوست داشتنمان بیشتر که حتی این عشق ما توی فامیل هم زبانزد همه می باشد عزیزم از خداوند می خواهم که اتش این...
21 خرداد 1390

گزارش کار

سلام عزیزم خوبی عزیزم دلم خیلی تا خیلی برایت تنگ شده بعد از چند روز تعطیلی حالا گزارش کار : روز جمعه :صبح که تا ساعت 12 خواب بودی اخه شب قبل تا ساعت 2 بیدار بودی بعد ازظهر با بابایی رفتیک پارک شورا و دایی حسین هم همراه ما امد ولی تو کمی اونجا اذیت می کردی و می گفتی بریم سوار قطار بشیم اخه تو عاشق قطار بازی هستی گلم روز شنبه : بابایی گفت نهار را امده کنم بریم نهار جنگل من هم داشتم نهار اماده می کردم که زنگ زدم به عزیز بزرگه اون ها هم می خواستند بیایند جنگل گفتم من نهار  را می اورم ساعت 12 رفتیم چنگل  عزیز بزرگه بابا احمد عمومحسن و عمه و نامزدش بودند تا ساعت 5 اونجا بودیم خیلی خوش گذشت بعد امدم خونه عزیزکوچی...
16 خرداد 1390

بهبود دخترم

سلام دختر ناز و گلم     خوبی مامان جون خدا را شکر که از دیروز تا به حال بهتر شدی عزیزم     دیروز که امدم دنبالت گفتی مامانی من با تو قهرم     گفتم چرا عزیزم گفتی تو من را نبردی سرکار شرکت قول بهت دادم سه شنبه بعد ظهر بیارمت سرکار به امید خدا الان هم زنگ زدم و باهات صحبت کردم دلم خیلی تا خیلی برایت تنگ شده قربانت برم عزیزدلم مواظب خودت  باش تا مامانی بیایه دنبالت باشه گلم          ...
9 خرداد 1390

مریض شدن دخترم

سلام عشقم خوبی مامان جون از دیروز عصر روز جمعه که رفتیه بودیم ختم سوم زن عموی عزیز بزرگه وقتی بر می گشتیم تو حالت خیلی بد بود ناغافل نمی دانم چرا تب کردی خیلی وحشتناک فقط دست می گذاشتی روی دلت و می گفتی مامانی دلم درد می کنه الهی مامان بمیره و تو را این جوری نبینه عزیزکم داشتم ازز ترس سکته می کردم قطه استامینوفن بهت دادم کمی تبت امد پایین رفتیم دم مغازه بابایی یک ابمیوه خوردی ولی بازهم اولی داشتی دوباره تب می کردی گفتی بابایی من اسنک می خواهم بابایی هم گفت باشه مغازه را تعطیل کرد و به امید اینکه تو چیزی بخوری رفتیم پارک نشاط برایت اسنک خریدم ولی اصلا" نتوانستی بخوری دیشب تا صبحی هم خیلی تب کردی چند بار بیدار شدی و گریه می کرد...
7 خرداد 1390

بدون عنوان

سلام عزیزم خوبی مامان جون این قدر دلم برایت تنگ شده عزیز دلم اخه تو فقط عصرها تا شب پیش من هستی سعی می کنم شب ها باهات بازی کنم تا کمتر احساس تنهایی کنی . امروز صبح وقتی می خواستم بیایم سرکار گریه کردی و گفتی من هم می ایم بابایی مجبور شد سرگرمت کنه عزیز دلم بخدا دلم می گیره وقتی صبحها این جور از تو جدا می شم مامانی را ببخش عزیزکم وقتی هم زنگ می زنم می گی مامانی تو دوباره من را تنها گذاشتی الهی قربون اون دل نازت برم عزیزکم مواظب خودت باش اگر فردا عصر موقیعت جور شد می ایم دنبالت که بیایی همراه مامانی سرکار باشه عزیزم فعلا" بای   ...
2 خرداد 1390

بدون عنوان

مادر جان زبان قادر به گفتار هیچ کلمه ای نیست تا قدر دان زحمات تو باشه مادر جان فقط می گویم دوستت دارم و روزت مبارک ...
31 ارديبهشت 1390