کارهای عجیب غریب یکتا
سلام گلم و بلبلم خوبی مامان جون دلم باز هم برایت خیلی تا خیلیییییییییی تنگ شده . می خواهم از دیروز بهت بگم با این کارهای عجیب غریب که می کنی . دیشب ساعت 8 بود که رفتیم خونه خودمون المیرا و عزل دختر عموش روی حیاط داشتند دوچرخه بازی می کردند که تو تا نصف پله ها امدی بالا و دوباره خواستی بری پیش بچه ها بازی کنی گفتم برو زود بیا خیلی خوشحال شدی نیم ساعتی با بچه ها بازی کردی که با انها امدی بالارفتی تمام اسباب بازی هایت را اوردی که بازی کنی بعد گفتی مامانی تاب تاب عباسی من را بیار که رفتم ان را هم برایت اوردم ولی مگر تو فسقلی می گذاشتی بچه ها بازی کنند همش خودت ریاست می کردی . من هم رفتم توی اتاق ...
نویسنده :
فاطمه
15:00
یکتا و سرکار امدن با مامانی
سلام عزیزم خوبی مامان جون دل مامان خیلی تا خیلی برایت تنگ شده است. دیروز صبح که می خواستم بیام سرکار بیدار شدی و شروع کردی به گریه کردن که من هم می ایم سرکار قول می دهم اذیت نکنم هر چی بابایی گفت بمون می برمت خونه عزیز قبول نکردی که نکردی مجبور شدم بیارمت سرکار . توی راه برایت کیک بیسکویت ابمیوه و شیر گرفتم که بخوری ولی تو اصلا" اهل تنقلاتی نیستی بهتر بگم اصلا" کیک اب میوه که از مغازه بگیرم نمی خوری . هنوز یادم ندارم که تو یک بار کیک بیسکویت چیپس حتی پفک بخوری از یک لحاظ بهتره ولی از یک لحاظ نه مثل دیروز مجبور باشی به جای صبحانه کیک بخوری که اصلا" نخوردی شانس اوردم یکی از همکارهایم شیرینی ...
نویسنده :
فاطمه
10:40
درد دل با خدا
خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم نمیدانم نمی دانم خداوندا. در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد. کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم نمی دانم خداوندا به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم دگر سیرم خداوندا. دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهم ده. پناهم ده . امیدم ده خداوندا . که دیگر نا امیدم من و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم. همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد. چرا پنهان کنم در دل؟ چرا با کس نمی گویم؟ چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یار...
نویسنده :
فاطمه
16:09
اش نذری
سلام عشق مامان سلام دختر مامان امروز صبح که داشتم می اومدم سرکار این قدر ناز خوابیده بودی که یک بوس گنده از لپت خوردم روز جمعه عمو محسن شامامزاده شاهزاده محمد اش نذری داشت که قرار بود ساعت 3 بریم اونجا تو بخواب بودی که من اروم بغلت کردیم و با بابایی رفیتم اونجا پسر خاله صدیقه میعاد و محمد جواد هم امدند و تو کلی با اون ها بازی کردی اما با میعاد نمی ساختی همش دعوا می کردی تا ساعت 6 شاهزاده محمد بودیم که بعد رفتیم خونه عزیز بزرگه تا ساعت 10 اونجا بودیم ساعت 10 بود رفتیم خونه مامانم به قول تو گلم عزیز کوچیکه تا ساعت 12 اونجا بودیم وقتی اومدیم خونه این قدر خسته بودی که بی هوش روی زمین افتادی و همون جا بخواب...
نویسنده :
فاطمه
8:49
نی نی شگفت انگیز من
نی نی شگفت انگیز من یکتا از مان بچگی تا به الان عادت داره موقع خواب فقط یک دست مو توی دستش باشه تا به خواب بره جالب اینجا هست وقتی از خواب بیدار می شه دستش پر از مو هست حالا خدا به داد من بدبخت برسه که از دست این دختر کچل شدم . ...
نویسنده :
فاطمه
9:02
چایی خوردن یکتا
سلام گلم وبلبلم خوبی عزیز دلم دیروز که از سرکار امدم دنبالت دیدم خانمی من رفته توی اتاق عمه جونش و داره برای خودش می رقصه وقتی من را دیدی از خوشحالی نمی دانستی چه کار کنی . ساعت 8 بود که رسیدم خونه خودمون تو طبق معمول بد رفتی پتو و بالش را اوردی و خوابیدی جلوی تلویزیون و دست را شروع کردی به خوردن نمی دانم چه کارکنم یک عادت بدی داری انگشت شصتت را می خوری و یک عادت دیگه از روزی که از شیر گرفتمت عادت به خوردن چایی کردی هر شب موقع خواب یک پستونک چایی می خوری هر چی بهت می گم یکتا سیاه می شی چایی بخوری می گی طوری نیست . همین که چایی را خوردی می گی مامانی سیاه شدم ...
نویسنده :
فاطمه
10:17
تقدیم به فرشته عزیزم
یکتا جان دوست دارم زودتر بزرگ بشی و بفهمی که چقدر دوستت دارم و از عشق تو دارم می میرم یکتا گلم روزی هزار بار خدا را شاکر هستم که تو فرشته ناز را به من داده امیدوارم امانت دار خوبی باشم. ...
نویسنده :
فاطمه
8:50
نذری برای یکتا
سلام گلم و بلبلم خوبی عزیزکم زنگ زدم خونه عزیز بزرگه گفت داری لباس می پوشی می خواهی همراه عمه بری باشگاه الهی قربون تو فسقلی بشم عزیزکم شب وقتی می ایی خونه تمام حرکاتی که عمه توی باشگاه انجام می دهند تو تکرار می کنی این قدر بامزه دراز نشست می ری گلم دیشب دوباره گفتی مامانی تو می ری سرکار من دق می کنم تو را توی بغلم گرفتم و گفتن خدا نکنه تو دق کنی گفتی خوب صبحها که بابایی من را بیدار می کنه من را ببره خونه عزیز من تو را نمی بینم چشمات را نمی بینم این حرف را مامانهای که سرکار هستند درک می کنند چه قدر سخته برای یک مادر راستی پای مامانی هم کمی خوب شده وبهتر شدم فقط کمی رگ بغل پایم سوزش داره ان...
نویسنده :
فاطمه
16:23
اتفاق بد
سلام دختر گلم خوبی مامان جون دشب چه شب سختی بود برای ما عزیزکم دیشب ساعت 12 که از خونه عزیز کوچیکه می امدیم خونه تو خودت داشتی از پله ها می رفتی بالا از هشتمین پله پرت شدی پایین وای نمی دانی چه حالی داشتم این قدر جیغ زدم هر چی گفتم یکتا بیا بغل من گفتی خودم می ایم بالا خلاصه وقتی تو را از بغل همسایه گرفتم رنگ دخترم مثل گچ سفید سفید شده بود فقط یک نگاهی به من کردی وگفتی مامانی دوباره بی حال افتادی روی دست من خدایا نمی دانستم چه کار کنم فورا با بابایی تو را بردیم بیمارستان باهنر تشکیل پرونده دادند و تو را بردند سی تی اسکن کنند نمی دانید چه حالی داشتم تو به این کوچولویی بردند توی دستگاه من ...
نویسنده :
فاطمه
15:10




