مریض شدن دخترم

سلام عشقم خوبی مامان جون
از دیروز عصر روز جمعه که رفتیه بودیم ختم سوم زن عموی عزیز بزرگه وقتی بر می گشتیم تو حالت خیلی بد بود ناغافل نمی دانم چرا تب کردی خیلی وحشتناک فقط دست می گذاشتی روی دلت و می گفتی مامانی دلم درد می کنه الهی مامان بمیره و تو را این جوری نبینه عزیزکم داشتم ازز ترس سکته می کردم قطه استامینوفن بهت دادم کمی تبت امد پایین رفتیم دم مغازه بابایی یک ابمیوه خوردی ولی بازهم اولی داشتی دوباره تب می کردی گفتی بابایی من اسنک می خواهم بابایی هم گفت باشه مغازه را تعطیل کرد و به امید اینکه تو چیزی بخوری رفتیم پارک نشاط برایت اسنک خریدم ولی اصلا" نتوانستی بخوری دیشب تا صبحی هم خیلی تب کردی چند بار بیدار شدی و گریه می کردی امروز هم که می خواستم بیام سرکار خیلی تب بدی داشتی بابابی تو را برد خونه عزیز بزرگه زنگ زدم عزیز بزرگه گفت قطره بهت داده و کمی سوپ برایت درست کرده دستش درد نکنه که مواظب گلم هست
عصری نوبت دکتر برایت گرفتم که بریم دکتر تا خیالم راحت بشه عزیز دلم




مریض شدن دخترم
