یکتا جونم یکتا جونم ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره
تینا جونم تینا جونم ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

عشق های مامان یکتا و تینا

دخملی و مامانش

سلام نفس مامان عزیز مامان ببخشید گلم که دور به دور برایت می نویسم عزیزم خوبی دلم خیلی تا خیلی برایت تنگ شده عزیزکم چند روزی مامانی تو استراحت بود که پا دردش خوب بشه کمی اروم شدم ولی دوباره که امدم سرکار دوباره درد می کنه عزیزم شبها می ری جعبه دکتریت را می اوری می گی مامانی امپول می زنم پات خوب می شه الهی قربون اون دخترم برم که این قدر به فکر مامانش هست . راستی دیروز که خونه عمه جان بودی گفتی عمه من بدبختم   عمه پرسیده چرا : گفتی بخاطر اینکه مامانم خونه نیست بابام خونه نیست تنها هستم وقتی این حرف را شنیدم دق کردم باورم نمی شد این قدر بزرگ شدی و این حرفها را می زنی گلم می دانم چی می کشی عزیزم ولی تحمل کن عزیزم ای...
13 تير 1390

دختر گلم

سلام خوبی دختر گلم امروز عزیز دلم رفته خونه خاله زهرا بابایی صبحی زنگ زد وگفت داشتم یکتا را می بردم خونه خاله زهراش که گفتی نمی ریم خونه عزیز کوچیکه بابایی گفت امروز برو خونه خاله زهرا که خوشحال شدی و گفتی ببخشید حواسم نبود بله امروز می خواهم برم خونه خاله زهرا شیطونی نکنی دختر گلم مواظب خودت باش تا من عصر بیایم دنبالت راستی عزیزم امروز پا درد من بیشتر شده که اصلا" نمی توانم راه برم برایم دعا کن زودتر خوب بشم و با تو گلم بازی کنم می ترسم عزیزم می ترسم که پا درد من خوب نشه خدایا خودت کمکم کن عزیزم می ترسم خیلی می ترسم که نکنه خدایی نکرده ........... ...
5 تير 1390

دعا

    سلام عزیزم نمی دانی مامانی چقدر دلش برایت تنگ شده است امروز پا درد من بیشتر شده باور کن که دیگه طاقتم تمام شده اصلا" نمی توانم تحمل کنم عزیزم از خدا بخواه که زودتر خوب بشوم . از دعای تو فرشته با اون قلب پاکت شاید من هم خوب شوم مامانی عزیزم     ...
4 تير 1390

گزارش کار

سلام دختر گلم خوبی مامان جون دوستت دارم یم دنیا عزیزکم حالا بنویسم از پنجشنبه تا امروز چه اتفاقاتی افتاده پای مامانی هنوز درد می کنه و خوب نشده مخصوصا" دیشب که باور کن از درد بیش از حدش داشتم گریه می کردم و تو ناز اومدی کنارم نشستی و گفتی بابایی چرا مامانی اشک می ریزه ظهر پنجشنبه که امدم دنبالت رفتیم خونه تو را بردم حمام یک دوش گرفتی و امدی خوابیدی من هم فورا"رفتم توی اشپرخانه نهار درست کنم تا بابایی بیایه نهار اماده و مختصر کباب تابه ایی درست کردم ساعت 2 بود که  امدم کنارت کمی بخوابم تا بابایی بیایه بابایی ساعت دو نیم بود که امد بلند شدم سفره بچینم که پام دوباره درد گرفت فورا کنار اشپزخانه روی مبل نشتم تو فورا" از خواب بی...
4 تير 1390

دکتر رفتن من

سلام بر دختر نازم یکتا خوبی مامان جون دلم خیلی تا خیلی برایت تنگ شده است دیشب با مامانی  و دایی حسین رفتیم دکتر بخاطر پا درد ناگهانی مامان  دکتر وقتی معاینه کرد گفت خانم زانوی پای شما اب اورده خیلی ترسیدم دکتر گفت بخاطر بیش از حد نشستن پشت میز هست که پای مامانی این جوری شده گفت باید مراعات کنم گفت زیاد نشینم زیاد روی پای ایستاده نباشم و غیره .....   خوب چه کار می شه کرد پیری و هزار درد خوب مامان جون می ترسم زنگ بزنم باهات صحبت کنم چون هر وقت زنگ زدم خونه گریه می کنی که بیایی شرکت پیش مامانی می دانم تنهایی ولی مامان جون کمی طاقت بیار دوستت دارم عاشقانه      ...
1 تير 1390

پا درد مامانی

سلام خوبی مامان جون عزیز دلم دلم خیلی تا خیلی برایت تنگ شده است   مامانی نمی دانم چند روزه پا درد وحشتناکی دارم نمی داننم چرا بابایی می گه بر اثر نشستن پشت میز هست حالا قراره با بابایی عصری که از سرکار تعطیل کردیم برم دکتر عکس بگیرم چون اصلا" نمی توانم پایم را جابه جا بکنم . خوب دختر گلم چه طوره نیم ساعت پیش زنگ زدم مامان جون گفت خوابی تا من تعطیل کنم بیدار می شی می دانم بعدش اینه که خاله مریم یا دایی حسین تو را ببرند پارک کنار خونه تاب بازی کنی چون این برنامه هر روز تو هست گلم راستی عزیزم نیم ساعت پیش بازرس داشتیم از ایزو اومدند چند تا سوال از مامانی کردند و رفتند نمی دانم چرا هر وقت اسم بازرس می شنوم مو بر تنم سیخ م...
31 خرداد 1390

تعطیلات

سلام عزیزم خوبی بعد از دو روز تعطیلی امروز دوباره امدم سرکار ( یک چیزی بگم امروز کمی زورم می اومد بیایم سرکار) اما دلم خیلی تا خیلی برایت تنگ شده است عزیز دلم روز پنچشنبه صبح که از خواب بیدار شدی کمی بازی کردی و بعد جلوی تلویزیون نشسته بودی و سی دی خاله نسرین نگاه می کردی که اومدم بغلت کردم فورا" من را بوس کردی و دست توی گردنم انداختی و گفتی مامانی من دق می کنم تو می ری سرکار دلم خیلی از این حرف گرفت عزیزم می دانم چی می کشی عزیزم مامان و بابا را درک کن که تو را تنها می گذارند شرمنده گلم دیشب هم بردمت شهر بازی خیلی بهت خوش گذشت چون موقع برگشتن گفتی مامان چه قدر خوب بود دوباره بیایم الهی من قربون اون دختر نازم برم عزیز دلم ...
28 خرداد 1390

روز پدر

سلام عزیز دلم خوبی مامان جون اول روز پدر مبارک بابا جون دوستت دارم این را مامانی می نویسه اخه من هنوز بلد نیستم بنویسم   دختر گلم بابا داشتن یک نعمت بزرگه خدا بیامرزه بابای من سال 83 فوت کردو ما را تنها گذاشت هر وقت این روزها می شه دلم می گیره و دلم برای بابایی عزیزم تنگ می شه بابا جون دوست داشتم باشی و دخترم یکتا را ببینی دوست داشتم بودی و اون را در اغوش قرار می دادی بابای جونم انقدر دوستت داشتم که با رفتن تو من هم داغون شدم  فقط دوست دارم بگویم که خیلی سخته تو نباشی ........................   ...
25 خرداد 1390