بدون عنوان

سلام عزیزم
خوبی مامان جون
این قدر دلم برایت تنگ شده عزیز دلم اخه تو فقط عصرها تا شب پیش من هستی سعی می کنم شب ها باهات بازی کنم تا کمتر احساس تنهایی کنی .
امروز صبح وقتی می خواستم بیایم سرکار گریه کردی و گفتی من هم می ایم بابایی مجبور شد سرگرمت کنه عزیز دلم بخدا دلم می گیره وقتی صبحها این جور از تو جدا می شم مامانی را ببخش عزیزکم
وقتی هم زنگ می زنم می گی مامانی تو دوباره من را تنها گذاشتی الهی قربون اون دل نازت برم عزیزکم
مواظب خودت باش اگر فردا عصر موقیعت جور شد می ایم دنبالت که بیایی همراه مامانی سرکار باشه عزیزم فعلا" بای

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بدون عنوان
