دخملی و مامانش
سلام نفس مامان عزیز مامان
ببخشید گلم که دور به دور برایت می نویسم عزیزم خوبی دلم خیلی تا خیلی برایت تنگ شده عزیزکم
چند روزی مامانی تو استراحت بود که پا دردش خوب بشه کمی اروم شدم ولی دوباره که امدم سرکار دوباره درد می کنه عزیزم شبها می ری جعبه دکتریت را می اوری می گی مامانی امپول می زنم پات خوب می شه الهی قربون اون دخترم برم که این قدر به فکر مامانش هست .
راستی دیروز که خونه عمه جان بودی گفتی عمه من بدبختم
عمه پرسیده چرا : گفتی بخاطر اینکه مامانم خونه نیست بابام خونه نیست تنها هستم
وقتی این حرف را شنیدم دق کردم باورم نمی شد این قدر بزرگ شدی و این حرفها را می زنی گلم
می دانم چی می کشی عزیزم ولی تحمل کن عزیزم این هم چند سال دیگر گلم
خوب مامانی دیشب هم رفتیم دعا چهلم زن عمو عزیز بزرگه بود تو مثل یک دختر ناز نشسته بودی اما وقتی که می خواستیم بعد از دعا بریم خونه توی ماشین این قدر خسته بودی بخواب رفتی وقتی رسیدم خونه پیاده نمی شدی می گفتی می خواهم همین جا بخوابم 
بابایی مجبور شد بغلت کنه و تو را بیاره توی خونه تنبل مامان هستی دیگه عزیزم



دخملی و مامانش
