یکتا جونم یکتا جونم ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره
تینا جونم تینا جونم ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

عشق های مامان یکتا و تینا

گزارش کار

1390/4/4 15:04
نویسنده : فاطمه
384 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر گلم

خوبی مامان جون

دوستت دارم یم دنیا عزیزکم

حالا بنویسم از پنجشنبه تا امروز چه اتفاقاتی افتاده

پای مامانی هنوز درد می کنه و خوب نشده مخصوصا" دیشب که باور کن از درد بیش از حدش داشتم گریه می کردم و تو ناز اومدی کنارم نشستی و گفتی بابایی چرا مامانی اشک می ریزه ناراحت

ظهر پنجشنبه که امدم دنبالت رفتیم خونه تو را بردم حمام یک دوش گرفتی و امدی خوابیدی من هم فورا"رفتم توی اشپرخانه نهار درست کنم تا بابایی بیایه نهار اماده و مختصر کباب تابه ایی درست کردم ساعت 2 بود که  امدم کنارت کمی بخوابم تا بابایی بیایه

بابایی ساعت دو نیم بود که امد بلند شدم سفره بچینم که پام دوباره درد گرفت فورا کنار اشپزخانه روی مبل نشتم تو فورا" از خواب بیدار شده بخاطر اینکه بابایی پرسید چی شد اومدی توی بغلم . گریه کردی قربون اون دل کوچیکت برم عزیزم بعد بابایی پیش دکتر خسروی نوبت گرفت گفت ساعت 6 بریم فورا" نهار خوردیم و کارهایم را کردیم و  با بابایی رفتیم دکتر دکتر هم عکس گرفت و همان تشخیص را داد اب اورده

و گفت باید یک ماه استراحت کنم ولی کو استراحت شرکت که مرخصی نمی ده

اومدیم چهارراه کاظمی من به بابایی گفتم من و یکتا پیاده می شویم می خواهیم بریم کمی خرید کنیم بابایی ما را پیاده کرد و خودش رفت مغازه رفتیم دنیای کودک چیز خاصی نداشت کنار ان یک مغازه عروسک فروشی بود تو یک عروسک خوشکل مامانی برداشتی و گفتی این را می خواهم دخترم هست مجبور شدم ان را برای تو عروسک یک عروسک دیگه بخرم امدیم خونه عزیز کوچیکه تاساعت 10 شب و بابایی ساعت 10 تعطیل کرد و اومذ دنبالمان و رفتیم خونه عزیز بزرگه و ساعت 12 بود رفتیم خونه خودمون

روز جمعه ساعت 12 ظهر بیدار شدی خوش خواب مامانی کمی صبحانه خوردی و رفتی حمام تا بابایی اومد کمی بازی کردی ساعت 2 نهار خوردی و دوباره بازی کردی و ساعت 4 بود دوباره بخواب رفتی تا ساعت 6 عصر جمعه بعد که بیدار شدی طبق معمول عصرهای جمعه کارهایمان را کردیم  بابایی رفت مغازه و من و تو رفتیم خونه عزیز که اونجا زیاد نموندی ساعت 8 بود که امدیم دنبال بابایی و تا 9 همان جا معطل شدیم و بعد با بابایی رفتیم پارم مطهری وقتی می خواستیم بیایم خونه می گفتی بابایی چقدر خوش گذشت دوباره بریماز خود راضی

و بابایی  چند تا اسنک گرفتیم و امدیم خونه این هم پنجشنبه وجمعه من و تو و بابا جون

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)