یکتا جونم یکتا جونم ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
تینا جونم تینا جونم ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

عشق های مامان یکتا و تینا

یکتا و سرکار امدن با مامانی

1390/5/2 10:40
نویسنده : فاطمه
396 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام عزیزم خوبی مامان جون

دل مامان خیلی تا خیلی برایت تنگ شده است.قلب

دیروز صبح که می خواستم بیام سرکار بیدار شدی و شروع کردی به گریه کردن که من هم می ایم

سرکار قول می دهم اذیت نکنم هر چی بابایی گفت بمون می برمت خونه عزیز قبول نکردی که نکردی

مجبور شدم بیارمت سرکار . توی راه برایت کیک بیسکویت ابمیوه و شیر گرفتم که بخوری ولی تو اصلا"

اهل تنقلاتی نیستی بهتر بگم اصلا" کیک اب میوه که از مغازه بگیرم نمی خوری .

هنوز یادم ندارم که تو یک بار کیک بیسکویت چیپس حتی پفک بخوری از یک لحاظ بهتره ولی از یک لحاظ

نه مثل دیروز مجبور باشی به جای صبحانه کیک بخوری که اصلا" نخوردی شانس اوردم یکی از همکارهایم

شیرینی همراهش بود یک دونه شیرینی خوردی .

ساعت 10 بود که گفتی مامانی خوابم می اید هر چی گفتم بیا برو توی نمازخانه بخواب که حریف تو

فسقلی نشدم اخرش مجبور شدی توی بغلم روی پاهام بخواب بری که زنگ زدم به بابایی که بابایی

 ساعت 11 نیم بود اومد دنبالت هنوز خواب بودی که رفتی دلم خیلی برایت تنگ شد ولی چه کار می

شد کرد مجبور بوودم بفرسمت خونه عزیز اخه تا عصر خسته می شدی .

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

مامانی حنانه
2 مرداد 90 12:42
سلام عزیزم. ممنون بابت پیام تبریکتون. یکتا جون رو ببوس
مامان حسین
3 مرداد 90 17:03
سلام عزیزم ممنون به ما سر زدی .یکتا جونو میبوسم
مامان مهسا
11 مرداد 90 15:33
الهی خاله فدات بشه که کارمند شده بودی. رفتی به مامان کمک کنی یکتاجونم؟ قربونت برم. خداکنه زودنر باربد منم بزرگ شه تا من برگردم سرکارم آخه دیگه دارم دیوونه میشم تو خونه! خاله جون مواظب خودت باش.