یکتا و سرکار امدن با مامانی

سلام عزیزم خوبی مامان جون
دل مامان خیلی تا خیلی برایت تنگ شده است.
دیروز صبح که می خواستم بیام سرکار بیدار شدی و شروع کردی به گریه کردن که من هم می ایم
سرکار قول می دهم اذیت نکنم هر چی بابایی گفت بمون می برمت خونه عزیز قبول نکردی که نکردی
مجبور شدم بیارمت سرکار . توی راه برایت کیک بیسکویت ابمیوه و شیر گرفتم که بخوری ولی تو اصلا"
اهل تنقلاتی نیستی بهتر بگم اصلا" کیک اب میوه که از مغازه بگیرم نمی خوری .
هنوز یادم ندارم که تو یک بار کیک بیسکویت چیپس حتی پفک بخوری از یک لحاظ بهتره ولی از یک لحاظ
نه مثل دیروز مجبور باشی به جای صبحانه کیک بخوری که اصلا" نخوردی شانس اوردم یکی از همکارهایم
شیرینی همراهش بود یک دونه شیرینی خوردی .
ساعت 10 بود که گفتی مامانی خوابم می اید هر چی گفتم بیا برو توی نمازخانه بخواب که حریف تو
فسقلی نشدم اخرش مجبور شدی توی بغلم روی پاهام بخواب بری که زنگ زدم به بابایی که بابایی
ساعت 11 نیم بود اومد دنبالت هنوز خواب بودی که رفتی دلم خیلی برایت تنگ شد ولی چه کار می
شد کرد مجبور بوودم بفرسمت خونه عزیز اخه تا عصر خسته می شدی .




یکتا و سرکار امدن با مامانی
