یکتا جونم یکتا جونم ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره
تینا جونم تینا جونم ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

عشق های مامان یکتا و تینا

روز پدر

سلام عزیز دلم خوبی مامان جون اول روز پدر مبارک بابا جون دوستت دارم این را مامانی می نویسه اخه من هنوز بلد نیستم بنویسم   دختر گلم بابا داشتن یک نعمت بزرگه خدا بیامرزه بابای من سال 83 فوت کردو ما را تنها گذاشت هر وقت این روزها می شه دلم می گیره و دلم برای بابایی عزیزم تنگ می شه بابا جون دوست داشتم باشی و دخترم یکتا را ببینی دوست داشتم بودی و اون را در اغوش قرار می دادی بابای جونم انقدر دوستت داشتم که با رفتن تو من هم داغون شدم  فقط دوست دارم بگویم که خیلی سخته تو نباشی ........................   ...
25 خرداد 1390

بدون عنوان

سلام بر دختر نازم یکتا چند روزی هست دوباره بهانه می گیری گلم دنبالم گریه می کنی که می خواهی بیایی سرکار وقتی که عصر می یایم دنبالت می گی مامانی شرکت تعطیل شد می گم اره می گی چرا ؟ می گم خوب تعطیل شده       می گی پس چرا من را با خودت نبردی شرکت  می گم معذرت می خواهم دختر گلم می گی باشه دختر خوبی باش الهی قربون اون زبونت برم ماان جون دیشب اومدی کنارم دست من را گرفتی توی بغلت و ماچ می کردی جانم الهی مامان بمیره برای این دختر مهربانش عزیزم موقعی که بابایی اومد رفتی پیش بابایی دوباره برگشتی کنار من نشستی و گفتی مامان جون دوتایی را دوست دارم الهی قربون اون دل مهربانت برم عزیزکم دوستت دارم یکتا...
24 خرداد 1390

برای دخترم یکتا

یکتا جان فقط می توانم هر روز فریاد بزنم دوستت دارم عزیز دلمی خدایا هیچ گاه این کانون گرم خانواده را از من نگیر امین یا رب العالمین ...
24 خرداد 1390

دندون درد

سلام عزیز مامان خوبی   مامانی از دیروز تا الان دندون درد وحشتناکی گرفته گلم ولی چون کسی جانشین خودم ندارم مجبورم بیایم سرکار  دیروز عصر که امدم دنبالت فورا دویدی توی بغلم و گفتی عزیز دلم شرکت تعطیل شد من یک بوس گنده ازت خوردم و گفتم اره عزیزم شرکت تعطیل شد خوشحال رفتی پیش عزیز بزرگه و گفتی مامانی اومده پیش من شرکت تعطیل شده دلم خیلی برایت می سوزه عزیزم خدا کند زودتر بزرگ بشی و مامانی را درک کنی عزیزکم وقتی فهمیدی دندون دردم گفتی من خانم دکترم امپول بهت می دهم خوب می شی الهی من قربون اون زبونت برم که این جوری خستگی مامان را از تنش بیرون می کنی عزیزم دیشب وقتی با بابایی رفتیم خونه فورا رفتی بالشت و پتوی خود...
22 خرداد 1390

تقدیم با عشق به همسر مهربانم

عزیزم و بهترینم نمی دانم با چه زبانی بگوییم دوستت دارم و با چه زبانی قدر دان محبت های تو مهربان باشم می دانم گاهی اوقات ناراحتی من را به روی من نمی اری می دانم ان قدر بزرگ هستی که این سختی ها نمی توانند تو را از پا در بیاره عزیزم یاسر جان روز پدر نزدیک هست تو یک پدر هستی پدر بزرگ و مهربان که من و یکتا با تمام وجودمان دوستت دارم و عاشقانه همدیگر را می پرستیم در سال 86 که ما پیوند مشترکمان را جشن گرفتیم تا امروز طاقت یک لحظه دوری از هم را نداریم این را بارها هم تو گفتی هم من و هر روز که می گذره ما عاشق تر می شویم و دوست داشتنمان بیشتر که حتی این عشق ما توی فامیل هم زبانزد همه می باشد عزیزم از خداوند می خواهم که اتش این...
21 خرداد 1390